X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

تنها عشق

سوختن قصه شمع است ولی‌ قسمت ماست شاید این قصه تنهایی‌ ما کار خداست آنقدر سوختم با همه بی‌ تقصیری که جهنم نگذارد به تنم تأثیری

سلام دوستان 

میدونم یه چند وقتی میشه آپ نکردم ولی شما بذارید به حساب گرفتاریهای روزانه. 

بعد یه عمری اومدم یه ذره بخندونمتون یه داستان بامزه تو نت خوندم البته یکی از دوستان بهم ایمیل کرده بودم منم گفتم براتون بذارمش اینجا؛ بخونید خیلی باحاله  من که خوشم اومد امیدوارم شمام خوشتون بیاد. 

به خدا وقت نمیکنم زیاد به امورات وب رسیدگی کنم ببخشید دیگه. 

 

**************************************************************** 

 

خانم حیدری برای دیدن پسرش به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی میکند کاری از دست خانم حیدری بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی خوشکل بود

او به رابطه میان آن دو مشکوک شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او میشد

مسعود که فکر مادرش را خونده بود گفت من میدانم شما چه فکری میکنید اما من به شما اطمینان میدهم من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم

حدود یک هفته بعد ویکی به مسعود گفت از وقتی مادرت رفته ظرف نقره ای من گم شده تو فکر نمیکنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعودجواب داد خب من به مادرم شک ندارم اما برای اطمینان بیشتر به او ایمیل خواهم زد

او در ایمیل نوشت:

(مادر عزیزم من نمیگم شما ظرف نقره ای را برداشته اید و در ضمن نمیگم که شما آن را برنداشته اید اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از زمانیکه شما به تهران بازگشتید گم شده است

با عشق مسعود)

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

(مسعود عزیزم من نمیگم که تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمیگم که باهاش رابطه نداری اما در هر صورت واقعیت این است که اگر ویکی در تختخواب خودش میخوابید حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود

باعشق مامان) 

 

**************************************************************** 

 

             ( میگما عجب پسر شیطونی بوده این یارو مسعوده     !! )

نوشته شده در سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390ساعت 12:51 ق.ظ توسط فریده نظرات (9)

 

 

 

وقتی پیاده راه تاریکی را که فقط صدای خش خش برگهای پاییزی همدم لحظه  

 

های من می شود از سر میگیرم؛به تو می اندیشم!! به تو ای گوهر ناب هستی  

که حتی ثانیه ای به یاد من نیستی! وبه یاد می آرم روزهای جوانی را که چه  

 

 خوش بایاد بی کران تو سپری کردم و تو حتی نیم نگاهی به تن سرد من  

 

نینداختی.آری عشق زیباست و من دوست دارم این زیبایی را هرچند کسی به  

 

من نمی اندیشد؛ولی وقتی باد گلهای اقاقی را می رقصاند و باران تن خشک  

 

زمین را می نوازد من به یاد تو آرام چشمهایم را می بندم وبه زیر باران حرم  

 

نفسهای تورا بر سینه ام احساس میکنم.امشب آسمان رنگ به رخسار ندارد  

 

گویی دلش به حال من سوخته و یکریز می بارد ولی از تو هیچ خبری نیست حتی  ...... 

 

دلنوشته ها من 

فریده

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 04:32 ب.ظ توسط فریده نظرات (8)

 

 

 

دود می خیزد زخلوتگاه من

کس خبر کی دارد از ویرانه ام

بادرون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام

دست از دامان شب برداشتم

تابیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

برتن دیوار ها طرح شکست

کس دگر رنگی دراین سامان ندید

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

تابدین منزل نهادم پای را

ازدرای کاروان بگسسته ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان

لیک براین سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز ازخلوتم

بادرون سوخته دارم سخن 

 

 

 سهراب سپهری 

     (هشت کتاب)

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 03:11 ب.ظ توسط فریده نظرات (6)

  1    2    3    4    5    ...    10  >>

Design By : Pichak