X
تبلیغات
رایتل

تنها عشق

سوختن قصه شمع است ولی‌ قسمت ماست شاید این قصه تنهایی‌ ما کار خداست آنقدر سوختم با همه بی‌ تقصیری که جهنم نگذارد به تنم تأثیری

 

 

 

دود می خیزد زخلوتگاه من

کس خبر کی دارد از ویرانه ام

بادرون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام

دست از دامان شب برداشتم

تابیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

برتن دیوار ها طرح شکست

کس دگر رنگی دراین سامان ندید

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

تابدین منزل نهادم پای را

ازدرای کاروان بگسسته ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان

لیک براین سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز ازخلوتم

بادرون سوخته دارم سخن 

 

 

 سهراب سپهری 

     (هشت کتاب)

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 03:11 ب.ظ توسط فریده نظرات (6)


Design By : Pichak