X
تبلیغات
رایتل

تنها عشق

سوختن قصه شمع است ولی‌ قسمت ماست شاید این قصه تنهایی‌ ما کار خداست آنقدر سوختم با همه بی‌ تقصیری که جهنم نگذارد به تنم تأثیری

 

 

مرد با عجله تاکسی را دربست گرفت و خود را به نزدیکترین بیمارستان محلشان رساند. 

پرستاران زن را به بخش بردند و مرد به پذیرش بیمارستان مراجعه کرد . 

دقایقی بعد زن را به اتاق عمل بردند.مرد دلهره و اضطراب داشت. 

ساعاتی بعد (۲ بعداز ظهر) پرستاران زن را به بخش منتقل کردند و از مرد شیرینی خواستند.مرد بعد از دیدن فرزند اولش که دختر بود به قنادی رفت و شیرنی خرید؛همه ی عوامل بیمارستان را در شادی خود شریک کرد. به نماز خانه بیمارستان رفت و دو رکعت نماز شکر خواند.

چند ساعت بعد شیشه ی شیر بچه را که  از قبل اسم او بر روی آن حک شده بود آورد. 

پس از مرخصی از بیمارستان  نزری ادا کرد و اقوام و خویشان را دور هم صدا کرد و همه با هم شادی کردند. مرد  پشت جلد قرآنش اینگونه نوشت:(۱۶ آبانماه سال ۱۳۷۲ یکشنبه ۲ بعد از ظهر بیمارستان امام سجاد... تولد (....) 

امروز شانزدهمین سالگرد آن نوشته است و من این روز را به خودم و خانواده ام تبریک می گویم

                        تولدم مبارک  

نوشته شده در شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388ساعت 12:20 ق.ظ توسط فریده نظرات (14)


Design By : Pichak